تبليغاتX
یادمانی برای اکبر رادی

گوشه اي از تمامي تعهدهاي اندك باقي مانده براي زندگيم ،جديتي در اين روزگار سراپا شوخي و مضحك ، و چيزي كه هرگز نبايد آن را از ياد مي بردم و واجب تر از خواندن يا مقلب القلوب بر سر هفت سين تصميم ، تماس تلفني باتو و تبريك سال نو بود رادي عزيز ... زنگ تحويل سال مي خورد و به اندكي نگذشته شماره  مي گرفتم يا خودت مستقيم گوشي را بر مي داشتي و يا همسرت . عيد را كه تبريك مي گفتيم انگار كه در گود اين چرخ گردون ما را هم به حساب آورده باشند ، هي براي هم آرزوي سلامتي و سربلندي و سرافرازي و بهروزي و نيك نامي و سالي بهتر مي كرديم .  بعد از تماس باتو بود كه اندكي سركيف مي آمدم و از ياد مي بردم در چه روزگاري سر از تخم و لاك درآورده ام ...

قرارو مدار ديد و بازديد را در همان تحويل سال نو مي گذاشتيم ومي افتاد اين قرار به روزهاي بعد از پنجم ...

 

 

در حوالي ميدان كاخ سابق و فلسطين امروز شيريني و گلي مي گرفتم و يك راست مي آمدم تا با هم بنشينم و تا تو دقيقه ها را معراج دهي ... نمي دانم آن همه ذوق و علاقه و توجه و نگراني تو نسبت به من و يا خيلي از اهالي هنر اين مرزو بوم از  كجاست .

 

سخت ترين چيز برايم نوشتن اين چند خط بود . آن هم در اولين نوروزي كه تو در بين ما نيستي و بد طور دلم برایت تنگ شده و نفسم می گیرد و بغض و دمی اشک... اين نوروز هم خداوند رفتن استادم را به من عيدي داد ...

 

 

 

خواستم عكسي از تو را بر اين وب قرار دهم ... يادت هست همان عكس زيبايت كه پوشت نويس كردي و به من دادي ... تمامي نگراني هايت براي اين نسل هنر آواره مانده در بين گاوميشان روزگارسپاس می گویم   

پشت نویسی عکس به خط مهربان و دقیق تو ...اکبر همت حرف خوبی می زد ... می توان حروف کامپیوتری جدیدی از این خط درست کرد . مثل بدر .سینا . زر.... و شاید هم رادی ....رادی عزیز ما

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 5:24 توسط شارمین میمندی نژاد |

آقاجان بس است ؛ ديگر گذشته ، چه مي خواهي تو ،  كمي كه نه خيلي افسرده و دلمرده شده اي ، از چيست ؛ هان ، چرا رادي را بهانه مصيبت هاي خودت مي كني و برايش مي گري ، جانم آدم سالم روز اول مرگ عزيزش حق دارد پيراهنش را بدرد ، بر سرش كلوخ وخاك بريزد و بكوبد ، شيرجه رود در گوربگويد من را هم در همين حوالي خاك كنيد ، سوم سياه بپوشد و از خدايش استغفار كند كه آن رفته را ببخش و در جاي نيكويش قرار بده و هي از خدا بپرسد در جاي نيكويش قرار دادي يا نه ، اگر قرار و آرامش ندادي به من بگو كه چه كنم ، خودم را به چهار ميخ رياضت بكشم ، به نقطه اي از پرهيز خيره شوم نان و آب و خواب بر خود حرام كنم ، بلي جانم تا هفتم اينها را گفتن درست است ، هفتم مي تواني به سر خاك روي و با دوستانش در باب بزرگي او به بحث بنشيني و در اين ايام آه مجاز است و كمي هم گريه و لرزيدن صدا در حين صحبت درباره آن خدايش بيامرز، اما ديگر بايد چهلم آدم شوي ، تر و تميز كني ، آن ريش پيزوري را هم بزني كه بد پيرت كرده و قيافه ات را ، اي يكم خسته تر نشان مي دهد ، بعد به ايستي سر خاك و چند آه بكشي تمام شد رفت جانم ، بعد بروي خانه ات ، پي كار و زندگي ات ، مگر تو كار و زندگي نداري ؛ بروي فكر آب و نانت باشي ،‌مگر مهران مديري چه از تو بيشتر دارد ؛ تو كه درس آن دانشگاه كذا را هم خوانده اي كه اين بچه نخوانده ؛ سروش صحت را ببين ، نصف توست ولي بارش را بسته ؛ مد ريشش هم بين جوانان فراگير شده و در كيوسك روزنامه كنار مطالبي در باب شهلا جاهد و زهرا امير ابراهيمي و آخرين اعترافاتش و من ديگر به تيم ملي برنمي گردم  عكس و مطلب او هم فروش دارد ؛ اين چهار خونه و نقطه چين و پاورچين چه ايراد دارد ، به خدا مردم همين ها را مي خواهند ، بخندند ، شكوه خانمي كه جيغ بزند ، يك شوهر زن ذليل آويزون مال و منال زن و يك جواد رضويان كه آن گوشه ها لب و لسه اش را هرشب نشان دهد ؛‌تازه سيد هم هست و مي شود در عيد و عزا هم در برنامه هاي جنگ رمضان و جنگ عزا بيايد و شوخی  وجك و گريه را قاط زند و تحويل دهد . بابا اين همه فضا ، خدايش آن خدا بيامرز هم براه نبود ،‌والا الان در حد مهران مديري شناخته شده بود و عكسش را كنار فلان چايي در بزرگراه نصب العين كرده بودند . اصلا چرا جو راه مي اندازي مگر ما براي رادي سنگ تمام نگذاشتيم ، توي قطعه هنرمندان كه خاكش نكرديم ده خاك كرديم جانم ؛ عين جنگ هنري تئاتر كم داشت كه صفحه رادي را هم آن جا ابدي كرديم ، ختم گرفتيم از دم تلار وحدت آنهم ؛ گفتيم همه بياند ، خب يكسري آمدند ، معاون وزيرمان ، مي فهمي معاون وزيرمان ؛ نه جانم نفهميده ؛ معاون وزيرها ، او هم رفت و آن بالا نطق جليلي كرد ، شب هم تو تك و توك برنامه اي برايش گفتند ، خب خدابيامرز اگركمي مثل گرجي نرم مي زد و اي توي يكي دوتا برنامه مردمي سينی چایی بدست مي آمد و مي رفت براي رفتنش حتما نجفيان با آن صداي سيفوني اش  مي رن آدما ، ازاونا فقط ، خاطره هاشون ، بياد مي مونه مي خواند ، اصلا جانم نشريه صحنه و هفت و باني فيلم مگر كم قضيه را باريك نكردند و آنهايي كه عمري نوشتند و رادي براي آن بيچاره ها تره هم خورد نكرد چه سوگواره نويس ها كه نكردند و چه انشاء هاي خوش نمره اي كه نيامدند .   ديگر چه مي خواهي نسناس ناسازگار نااهل كه مي گويي فرهنگ دراز شده است ، تازه گفتيم اين ترم هم در سئوالات دانشگاهي بعضي از آثار ايشان طرح شود و در جشنواره جليله تابناك بين الملليمان ، مي فهمي بين المللي ها ؛ نه نفهميدي بين المللي از رادي تجليل كنند و دو دقيقه سكوت ، بابا همه جا به يك دقيقه هم راضي اند ،ما دودقيقه سكوت كرديم ، بلي دو دقيقه سكوت كنند ؛ تازه برنامه هم داريم در خانه هنرمندان عكسش را بگذاريم و يكي دو دانه شمع هم روشن كنيم تا مشتاقاني كه به كافي شاپ مي روند دلشان خوب كباب شود ، آخر ديگر چه مرگت است ما كه اين همه مايع(مایه) گذاشيم .

اين را به من واين وب لاگ كه نيم هوايي براي من است و خوانده اش از انگشتان دست هم نمي رود مي گويند كه از رادي گفتن بس است ، نه جانم تازه شروع شده كه همه اين گند شما خود حجاب است و اي كاش رادي در زمانه شما كه تنها زمانه مرگ است و بس نمرده بود . آدمي تمام تكليفش با بهمان صحنه لختي و عوري در سينماي به اصطلاح مبتذل شما از هاليودي اش تا فيلم فارسي اش روشن است ؛ رويش را مي گيرد و يك دم چشمش را مي بند ، اما با اين ابتذال شما ،‌اين ابتذال بي اول و آخر شما ، كه از اول تا آخر هم كش آمده و عجب هم كه از لحاظ پوشش محجبه هم مي زند تكليفش مبهم است . اين قتل هنر با اين اراجيفي كه بافته ايد و بها داده ايد و تكليف امثال رادي را قبل از مرگ در صحنه بودن روشن كرده  ايد كه من هر وب لاگي كه مي زنم حداقل دوتا نظر دارد ولي اينجا كسي از اين جوانان رادي را نمي شناسد ؛ رادي كه نه در دودقيقه سكوت و جشنواره اي كه پرنده پر نمي زند و به وصف آسياي ميانه و اين چهارتاكشور استقلال يافته بين المللي شده و يا نفله نشريه صحنه و آن گوشه پرت تمام غربت خانه هنرمندانش يا اين جنگ قبرستاني بايد شناخت كه اين نسل سردر گم بايد رادي را به دل وقلب مي شناختند ، همو كه در اوج بي توجهي هاي شمايان باز دليرانه مي نوشت و من نمي دانم از كجاي اين عالم دلگرمي مي گرفت تا آنگونه بنويسد كه سلامتي اش را به رنج آورد ،‌آخر مگر شمايان مسئول ادب آموزي اين نسل و تشخيص گوهرهاي امكان فرهنگ اين مرز بوم نيستيد ، گلابتونهاي سمسار پيشاني جانمازي و مهري و عابدان دهر و صاحبان تشخيص و خورندگان پي پي مبارك و پركشيده تا سركوي دوست ؛ مگر شمايان حقوق نمي گيرد و مال مردم را نمي خورديد  كه از اين دست باشيد و هيچ كه نيستيد هنر را هم داز كرده ايد و باريش تنها قبرستان ساختيد ؛‌اي كوفتتان شود ؛ درد و زهرمارتان و از پهلوي مباركتان بيرون زند هر چه خورده ايد ؛ هرچند كه شما مهملات ته اين تاريخ از فاضلاب هم سر در نمي آوريد اما با اين برنامه ريزي اهريمني كه من مي گويم دقيقا از روي برنامه است كه تو حقوق براي اعتلاي فرهنگ نمي گيري بل براي سربه نيست كردن آن نان خور اين اداره و آن اداره اي ، آري به تو مي گويم با اين برنامه ريزي و اين حجاب بزرگي كه ساخته اي و عرصه اي كه به چرنديات داده اي و كتاب و مقالات جدي را در كشور هفتاد ميلوني به تيراژ زير هزار رسانده اي ، باز به تو مي گويم حتي اگر پيش شيطانت راضي نشيني باز اين ادب مردست كه در كارزار اكنون شما را از پهلو خواهد گرفت و هزار هزارتان را به زباله دان سرازير مي كند . دلخوش نكنيد به اين دو روز كه  در بهشت زهراكه خود ساخته ايد  حتي قطعه اي براي شما مديران پفنگي نخواهد بود .   

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 1:29 توسط شارمین میمندی نژاد |

مي خواستم بگويم كه اولين بار چگونه يافتمت و بيايم تا امروز اين همه دلخوري ها از اين گندستان تأتر، كه در پوچي اين خيابانها گير ترافيك كشنده اي افتادم تا بماسم گوشه ماشين و بر در آن خيمه زنم و سر بچسبانم به پنجره و همين طور گند اين مرداب شوم .

از چهل رفتند گذشته و آن سپيد برفي كه باريد ، گل واره اي شده سرپا ماليده به در و ديوار و زار و زندگي مردم و اين ماشينهاي اسير ترافيك ؛ نشُستگي هاي اين شهر افسرده دلمرده و ماتم مرگ يا بهتر بگويم خاك مرگي كه بر اين شهر ريخته اند همه چيز را خاكستري كرده و من با طفل تازه اي كه به اين پوچستان آورده ام از خود مي پرسم دواي اين گور به گوري محض را چگونه مي توان يافت .

چهلت رادي جان مواجه شده با عيد اينها  كه امسالش دلمرده ترين است و از سر و وضع ها و حال و روزها پيداست كه دل و دماغي براي مردم نمانده و بد زمين گير شده اند .

عكست را ديدم ؛ روي پيش خوان روزنامه فروشي ؛ همان عكس دل انگيزي كه بين آشپزخانه و پذيرايي گرفتي ، با همان فانوس نور ريز كه قطعه اي از صورتت را مليحه ملايم روشن كرده بود ،سوره اي ها مطلبي را چاب كرده بودند ؛ همان ها كه كم دلت را خون نكرده بودند و كم از كنار آثارت با بايكوت كردن و بي تفاوتي نگذشته بودند ، حالا تو را آن بالاها برده بودند كه بگويند ما سوگوارانه نويس هاي زبردستي هستيم . بماند به آنها هم مي رسيم .

 سال كه تحويل شود من كجا تو را بيابم .

هي روزگار ، هي روزگار ، سكندر مقدوني را بياد مي آوري كه جوانكي بود كه كاخ افتخار يك ملت را ؛ تمام عصاره تمدن و فرهنگ قوم وكشوري رادر اوج تب سفليس به  به توبره و آتش كشيد و ارسطو را سير از كتابخانه هاي ايران كرد تا يارو در چندين علم مدعي شود و پدر ناخوانده حرام زاده جهان دانش  گردد و ما را سيصد وار سخره كنند . حال كجاي حافظه  تاريخي ماست  كه بگويد سكند خان مردان يونان را بر زنان ايران اميخت و مردان ايران را در بين دو دريا سلاخي كرد و به آب ريخت . اما سكندر خان نام فرزندان ايران مي شود و تا آن حد مي رود كه مردم براي او داستان همجواريش را با حضرت علي را مي نويسند و او را يار غار و گرمابه و گلستان سليمان مي كنند . همين مردم گرد گرفته كهنه پالتو پوش خيابانهاي ما كه مي لولند و مي لولند و مي لولند بدون آنكه بداند بي پس و پشت هيچند و قبله كردن سكندر ها و امام زاده كردن هركه بر اين خاك پريد عاقبتش همين مي شود كه در شستن سر و روي حتي شهرشان انگيزه ندارند و هركس مي تواند در جوارشان لانه كند حتي اگر كفتار و شغال و گرگ باشد . كو آن شعر جان لبريز كن كه مي گفت دريغ است ايران كه ويران شود كنام پلنگان و شيران شود .شير و پلنگ كه شرف دارد قاطري را ببندي كنار ادبيات نجيب با لغاتي بس نخراشيده و نتراشيده كه ملت را هي كند . اگر كسي هم نرفت از پي بركند .

دلم سخت گرفته ، كجايي كه بنشينيم و ساز درد زنيم و سر شب كمي تو بگويي و كمي من بگويم تا سپيده صبح سر از اتاق ادبت بزند .كجايي رادي جان ، پدرم ؛ عزيز جانم تا به طرحي دلخوش شويم كه خاك مرگ از اين زادگاه مي گيرد .  (ادامه دارد)   

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 3:10 توسط شارمین میمندی نژاد |

اولين بار با شمااز طريق محمد چرمشير آشنا شدم ، همو بود كه در دوران دبيرستان من نجيبانه و با وقار در مقابل طرح نيم بندي از يك به اصطلاح نمايش نمي دانم چه كه نوشته بودم  آثار تو را به همراه بزرگان ديگر به من داد تا بخوانم ؛ منجي در صبح نمناك و لبخند باشكوه آقاي گيل و مرگ در پاييز كه البته تا نيمه خواندمش و از پشت شيشه ها و در مه بخوان ، همه اين آثار را دركنار ايبسن و شكسپير تا حتي اوژن يونسكو و شاه ميميردش به من داد و من در همان شبهاي سال شصت و شش روزي از نزديك توو آهسته با گل سرخت  رد شدم و بعد ها كه تو را ديدم هميشه با ذهني خنگ مي گفتم كه آقا من تصورم مي آمد كه شما بايد بلند قدتر ازاين باشيد و شما هم لبخندي مي زديد و تسبيحتان را به دست مي چرخانديد كه در مقابل اين جمله تمام ابول من چه بگوييد .

اگر چرمشير آثار شما را به من معرفي كرد ، حسن فتحي كه آن سالها هنوزدر کار نقد  بود شما را  به من تشنه رساند كه تازه پدر از دست داده بودم و ميان كوله هاي دانشگاه هم سخت گرد شده و از پرت گاه خوش چرخي تا پايين زده بودم و همه بالماسكه هاي كافكايي  از اين گردال شدنم حالي هم كرده بودند (ادامه دارد)

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 2:59 توسط شارمین میمندی نژاد |

نسل امروز آيا ديگر چيزي از جنس بزرگواري تو را در اين مضحكه دانشگاهها و نيم بند آدمهايي بي جگر به اصطلاح هنرمند خواهند ديد .آيا آن دقت و حوصله و صبوري  و ادب را كه تودر پاي مشتاقانت مي گذاشتي     مي توان از آشفته حالان خيمه زده در مقابل آينه خودپرستي و مخفي در پشت عينك هاي دودي دريافت كنند و يا از اين به اصطلاح استاداني كه اگر استاد گويي و دكتر خطاب كردنشان از دهان دانشجويشان بيفتد با رفتار قرون وسطي  محكوم و مشروط مي كنند . يا به يك جوان تازه از دبيرستان آمده را آنچنان عذاب وجداني مي دهند كه انگاردر جرياني زير زميني عضو شده تا در يك دوره شخصيت شكني اهليت نشستن در پشت نيمكت هاي حكاكي شده از تصاوير زندان روح پيدا كند تا دانشگاهي كه قرار است در آن آزادگي  به شيوه قلمي اش تعليم داده شود پر شود از آدمهاي ريشه بريده .

 ريشه تو را از آن دانشگاه خشكاندند ، ريشه بيضايي را هم . و يك وهم مسخره با تيپ اساطيري را با ريش بناگوش و شهلا و كلمات يوج و مؤجوجي ؛ تركيبي از لغات مهجور پهلوي قديم با عين و غين حلقومي عربي را به درس نمايش در ايران و صد درس ديگر عماله كردند و بازيگري بد بازي نقش چندم  را كه با حنجره كنجشكي ش درس بيان مي دهد و شكم تمثال لگنش بدن يك و دو در بازيگري رادرس مي دهد و يكي دو تا دانشجوي پيرو خط و تواب را نيز دكترايي داده اند و چيده اند در ويترين هيئت علمي  آن دانشگاه و عذر توراخواستند ،تا دانشجويان خوب در برشان سان بروند و دور اين گور زاده هاي بي ذهن رژه اي تا گورستان سريالهاي نقطه چين و پاورچين داشته باشند  و يا سر از مطبوعات بدرد  لاي سبزي ما سري در بياورند . وا نفسا رادي جان تو اگر بودي حداقل شايد سري هرچند كوچك به اين بي قواره استان مي زدي و يكي حالي مي گرفت و اندكي از خودش بر مي خواست و دراين روزگار بي باوري ها خودش را باور مي كرد .    (ادامه دارد)

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 15:43 توسط شارمین میمندی نژاد |

 بعد از رفتن تو اين سرزمين بس ناجوانمردانه سرد شده است و يك ريز برف مي آيد و استانهاي سپيد پوشش بي گرما مانده اند ،‌گيلان زيباي تو هم اينچنين است و زادگاهت در ماتمت يك شبه گيسو سپيد كرده ... امروز شايد چند هفته اي از رفتند گذشته نامه براي ما نمي دهي تو كه لحظه اي قلم را فرو نگذاشتي  ، آن سو كه رفته اي چه خبر است . اين سو سرد است و مردم مانده اند كه با هل هله بي جان گاز كه نيم بسمل قطع و وصل مي شود چه كنند . صف هاي نان طويل شده است و هنوز مردم حريص حرصي كه  از ما بهتران دارند را بر سر هم در صف هاي كم فروشي شان پياده مي كنند . بودي دلت بيشتر مي گرفت عزيز...چند صباح پيش قصه گويي نيز در گذشت ، امسال سال رفتن ها بود ؛ از آن سوي شعر امين پور و اين سمت سينما هم ملا قلي پور كه سرزمين پدريش ساخته اي پر درد و محترم بود و امين پور هم همين مصرع شعرش كه چقدر زود دير شد ؛ حالي دارد و در حافظه شعري اين ملك مي ماند ... اما يك اما دارد رادي جان ؛ از همه اين دوستان گفتند ؛ سينمايي ها ساعتها بر حال ملا قلي پور گريستند و خاطره و سير و سلوكشان را به رخ كشيدند . پوسترهاي بزرگ امين پور آويز ديوارها بود ... نه نمي شود باور كرد كه تئاتر مظلوم است ؛ كدام تئاتري امروز است كه بگويد كه من نان دولت را نخوردم و حرفم قرقره آب دهان خورده اي از فهم ناقص بيرون زده از ميزهاي يكي دو روزه دولتي نبوده ؛ چه مظلوميتي دارد تئاتر كه با  همين يكي دو سالنش بعضي خوب چريده اند و خارجكشان را رفته اند و دماغ مطبوعشان پر از بوي رستوران هاي فرنگستان است ، از هند بگير تا تئاتر روهر آلمان ؛ حال هم با يك ذهن بواسيري از همين پولهاي خوش رقصي هايشان اين خاله نارنجي ها و پسر گل پسر ها و يا اين پهلوان پنبه هاي دلير دون كيشوتي  در زعفرانيه ملكي خريده اند و پوزش را هم سر مردمي مي دهند كه در اين ايام بس ناجوانمردانه سرد منتظر حنجره اي طلايي بودند كه در آبي صحنه ها اي ايران اي مرز پر گهر بخواند . نه تئاتر مظلوم نيست عزيز دل ، شايد يكي از همين لاله زاري هاي تئاتر بميرد برايش تاج گلي سفارش دهند و احتمالا همچون اين قصه گو   تسليتي هم در نطق پيش از دستوربدهند . انگار نه انگار كه تو براي اين فرهنگ و ادب رادي بودي .اما يك ايراد  داشتي كه دل آويز اين ملنگها نمي آيد ...   مي گويم اگر اين درد امانم دهد .

    رادي جان چشمانم شده يكسر ابر باران ريز ،رفتن  تو ماتم امروز اينك من ممكن است باشد ولي اين قلب مجروح  از حوالي همان روز زخم خورد كه تو را به بيرون اين گود جراحي كردند و خلوتت شد كنج همان كتاب خانه كوچك و اين همه دانشجوياني كه مي توانستند از نعمت ديدار تو برخوردار باشند مجبور مي شدند تا به حراءيت آيند و اقراء رسالتت  را از حنجره دردناك غربت گرفته ات بشنوند . تو آن گوشه بي هوا محتاج قطره اي نور صداقت صحنه هايي بودي كه كيمياي آن زمان بود . يادت مي آيد عده اي پرت مسئول نظر براين هنر مظلوم شدند و اين عرصه را با تريبون هاي روزانه سياست مداران اشتباه كردند و اگر هنرمندي شعار مرده باد زنده باد نمي گفت و يا درباره روزمره اوضاع جامعه به سخيف ترين شكل نظري ميداني      نمي داد  بايد طرد مي شد و عزلت مي گرفت . و تو طرد بازي هاي آن زمان بودي . مي داني عزيز فقيد ، دانه مردانگي اين نسل را همان كابوس سعيد امامي ها گرفت كه حتي تاب يك انجمن مستقل را نداشتند و جاي اين دانه غيرت سيمرغ هاي   شيشه اي  بال ريخته اي را به ويترين هنرمندان چشم نواز كردند كه وجبي هم از جاي خود نمي پريدند و گيرم هم بپرند ، اين وزغ اخته بي حال وقتي درد زمانه خود را ندارد و يا منش آزادگي انسان را نمي پويد نيم جهشي هم كند آن سو تر پرت لنگ در هوا مي شود و از صفحات باطل روزي نامه ها سر در مي آورد و نيم صباحي مي ماند و بعد زرد مي شود و مي ميرد .

  ميان زرداب آن روزگار كه كم كمك هم بعضي ها باورشان شده بود كه هستند و دانه درشتند و درشت هم مي آمدند و رجز مي خواندند كه فلاني كهنه شده و فلاني تمام شده ؛ تو دور از هر هياهو باز هم رشيد انه مي نوشتي و خسته و افسره حال نشدي و ميدان را براي خنگان زمان تنها نگذاشتي ؛ كسكاني هم بودند كه در حواليت خاله خرسه مي زدندو مي خواستند از تور دمده شان ماهي براي محفل هاي كسادشان بگيرند كه تو به تور آنها نمي آمدي و جفنگشان باعث شد كه نامه تو به سره كوهي ها شكل بگيرد كه نمي دانم كجا ي اينك شده است و فس قلمش را كجا آويخته ؛ تو هم از اين سو مي خوردي كه دمي به دود نداشتي و هي هي لاف زير لحافي نمي آمدي و از اين سمت هم مي خوردي كه مرتب و تميز مي زدي و با اينها كه خشتكشان را به تواضع به هم نشان مي دهند هم سويي نداشتي ؛ جانم اين بود كه مي گفتند از ما نيستي و اگر از آنها بودي و اگر خداي ناكرده از آنها بودي امروز تو مرده اين ميدان شده و عفن چون همين ها گندت مشام عالم را مي آزرد . ( ادامه دارد )   

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 0:50 توسط شارمین میمندی نژاد |

رادي جان چشمانم شده ابر باران ريز بهاري ، قرارش نيست و يك سر مي بارد ، آن هم بعد از هفت روز از در گذشت تو ...زود بود رادي جان ، زود بود سر زدن به خاك سرد رس گورستان اين شهر ، هنوز آريا پسرت را يادم است كه سراپا خاكي شده و آمده بود درآن گود چاله تا با تن نحيف شده تو وداع بگويد ، دلم مي خواست جاي او بودم و صورتت را           مي بوسيدم . قسمت سخت زندگي است وداعي اينچنين ، ترجمان همه آن ارادتي كه به تو داشتيم در كنار خاك سرد زمستاني . زود بود هنوز از اين دوران ننوشته بودي و من  و ما مشتقانه در انتظار بوديم كه شايد درامي در حد «منجي در صبح نمناك» زمانه امروز را عصاره اي براي نسل بعد كند .

 

مي نشستي پشت ميز بعثتت ، و در حالي كه بساط كوچك پذيرايت به راه بود ، چايي مي ريختي با هم مي رفتيم به بهر دنيايي از بشنو نيي عاشق و ترد و كمر شكسته و تو با آن همه ملاحت و نجابت و ظرافتي اهورايي و زمردينت كه خاص تنها تو بود همان طور كه فلاكس را سر و ته مي كردي به اين شاگردت دقيق  مي شدي تا تمام آنچه كه مي تواند انساني را به مقصد بودن برساند در او بيابي و عصاره جان ريز كني و آن را مثل كلمات وحي بر گوش او تلقين اميد  كني . همين مي شد كه مارا بد عادت مي كرد و تو رادي جان به صد لشكر ناشنواي بي فرمان ترجيح مي داديم و كنج كوچك اتاق تو مي شد برايمان كعبه وصل به همه خوبي ها و باور خودمان كه شايد تحفه اي هستيم در اين عرصه استخوان خرد كن حسود بازار . تو تنها كاشف اين ميدان بودي كه هنر هنرمندانش حسادت است و بس ، و چقدر عكس آنها كه خود را هنرمند مي دانند از پرواز فكريكي به وجد مي آمدي و شاگردت را كه نه رغيب بلكه همراه و هميار  مي دانستي و با هر كلام مهري كه مي توانستي جان نوازي مي كردي و حتي در تعريف نوشته اي كه برايت مي خواندم و يا نوشته اي كه از من خوانده بودي و حتي طرح نيم رنگي كه الكن برايت تعريف مي كردم زبان به ستايش مي گشودي ؛ نرم و با حيا مثل نسيمي بر جان          مي دميدي و با زيباترين كلمات مسيحاي دل مي شدي و خنك و تازه مان مي كردي تا وقتي از كنج مهر تو مي رفتيم ساعتها كه نه سالها جان براي رفتن در اين راه داشته باشيم . من به هركس در اين عرصه كه مي رسيد مي گفتم رادي طبيب درد اين نسل ماست كه قلممان را نه از گوشه عافيت كافه نادري هاو گشتن در ايسم ها و نسخه نويسي موج و كج نسل قبل ، كه از موشك باران و خمپاره و هزار هزار نسخه كجي كه برايمان نوشته اند برداشته ايم . قلم كه نه، شكسته نحيفي كه جوهرش را تمام پس داده و در ماتم سخت تنها سياه مشق مي نويسد .

 

     رادي جان تو طبيب بودي و درمانت مست مي كرد اين ذهن خسته و مندرس شده ازغلط بازار امروز وآن روز را ، يادم مي آمد كه داشتم نمايش نامه اي را پيش تو  بعنوان پايان نامه ليسانس تمام مي كردم وتو هم مشغول نوشتن نمايشي بودي از قربت نسلي كه من و ما باشيم . آهنگ با ستاره هاليت كه آرام آرام شد شب روي سنگ فرش خيس و تو با آن ذهن شفاف و پيش گويت حال ما را پلان به پلان از آن بالاي خودت ديده بودي . شبي باران ريز را مي گويم كه تا دير وقت من دركشتي اتاق تو نشسته بودم و تو نوح جانم بودي و مرا از طوفان سر اشكي كه در خلوت مي ريختم ؛ با دليل و بي دليل ؛ براي نسلم و يا كه براي آنچه كه مقتضاي جوانيم بود و تو با مهر ساعتهايت را بلكه شب و روزهايت را با من تقسيم مي كردي و مرا يكسر از آن طوفان نجات بودي و همه ديوار نسل و فاصله رامي ريختي و برتر از پدر و پسر حتي منجي بودي در صبح نمناك بر چشمان به اشك نشسته مان .

    رادي جان شب به روز زده بود و خورشيد هنوز خودش را از پشت خط افق بيرون نكشيده بود كه قصد رفتن از خانه تو را كردم و تو آمدي تا پايين ساختمان و در آن سرماي شبانه مرا چتري دادي تا درآن شب باران ريز سرد كه تاكسي و سواري هم نبود تا خانه بروم . چتري و شب سنگ فرشهاي خيس و نگاه تو كه پركشيد بالاي رفتن من و من حتم دارم كه تو جواني مرا ديدي ، خيس و باران زده برروي سنگ فرشهاي خيس افتاده و خود را مي خورد ، اگر نديده بودي پس چرا در ملاقات بعديمان آهنگ با ستاره هالي شد شب روي سنگ فرش خيس و اشاره ها به شبهاي دلگير پر غصه مان بيشتر شد . آرميني پيدا شد و استادي با سرطاني گلو گير و آن نغمه سراي كور كه تو نمي دانستي و خوب مي دانستي و آن وصف و حال دقيق از برخورد هايي كه بر سر پايان نامه من كه تو استاد راهنمايش بودي پيش آمده بود را همه در آن نمايشت ريختي ؛ چيزي كه تا آن موقع در نسخه اوليه آهنگ با ستاره هالي نبود ؛ حيرتم از آن همه نجابت است كه شما به يك خواهش من خودتان را زير پا گذاشتيد تا من آن زمان له نشوم وبر خود ببالم   كه نازنيني چون تويي كه نه تنها فخر اين عالم نمايش نامه نويسي هستي ومرواريد  محفل هنر اين مرز و بوم كه البته كم هم نيست و پس و پشتش شاعرعارفاني است از حافظ و مولوي و فردوسي بگير تا مسعود سعد و ناصر خسرو و نظامي و ...  بل انساني بودي تمام مهر و عشق بر سر پايان نامه من به شهادت به ايستي حتي اگر لگدپراني پوك مغزي بي هويت دامنت را الوده باشد .  تو ايستادي مبادا من تنها بمانم . تو ايستادي حتي اگر آن ايستادنت حنجره ريزي مي شد برايت مثل سرطاني تلخ ...

رادي جان راستي اين همه مهر و محبت را ازكجا آورده بودي ، پدرم يادت هست آن روزي را كه نگران من بودي كه چرا با قلم به ميدان آوردگاه با اين جهل دامن گير نمي آيم  و من به تو گفتم در كنار كودكان محروم اين شهر دامن صبر گرفته ام و مجبور هستم كه آنها را نان و آب باشم و تو ناگهان باراني شدي و گريستي و با اشكهايت سالهاي دوري و غربت مرااز صحنه هنر  شستي بازهم مرا به مهري تمام نواختي تا حد قديسي بالا بردي ؛ راستي چرا رادي جان هركس در محضر تو پر مي گرفت و با شعر نگاهت پر مي كشيد ؛چطور پدرم بنده اي سراپا تقصير چون مرا به محبت عيسايت ناگهان رهايي قديسين مي دادي ؛ پدر آن اشكهاي تو به شهادت راهي كه من و فرزندان تو در اين جمع كوچكي كه به راه انداخته ايم از هر خون شهيدي شاهد تر بود و پر قيمت تر كه پشتيبان ما كردي و مارا دلگرم ساختي . هنوز بابت آن اشكهاي تو من سخت سخت مي گريم .

رادي جان كنار آن خاك تلخ و آن گور معطل كه براي بلعيدن اين ذهن زيبا حرص مي زد جواني را ديدم كه مهرش را به تو منعكس كرده بودم، ناصح كامكاري را مي گويم ؛ نويسنده اي كه در بازي اين ها نيامده و كنجي گرفته و من حس ميكنم او هم اين اواخر طعم مسيحايي تو را چشيده بود . ناصح مي گفت بايد تمام خاطرات با استاد را نوشت  و از من مي خواست كه ايامي را بعنوان يكي از اين نسل با تو بودم را بنويسم . گيرم بنويسم راستي مهر را مي توان نوشت . اين نوشتن كتاب مقدس است و بي وحي به آخر نمي رسد . نه توانايي من نيست كه آن همه ساعت محبت را بر كاغذ بنويسم .( ادامه دارد)

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 4:13 توسط شارمین میمندی نژاد |